شاید آخر هفته بریم و شمال و راستش مثل سگ میترسم از کرونا. از مرگ نمیترسم، اما حوصله مریضی و دردسر ندارم، مرگ راحت میخوام. بدتر از اون خطریه که عزیزانمو تهدید میکنه. پس چرا دارم میرم؟ چون دیگه واقعا تحمل این وضعو ندارم، بچه ها کلافهم میکنن، برای همه چی بهانه میگیرن، حق هم دارن. بیش از پنج ماهه خونه نشینیم و دیگه وقت و توان و حوصله من و پدرشون جواب انرژی و نیازشونو نمیده. خودم هم لوله شدهام زیر فشار این همه کار و مسئولیت. همسر هم که فشارهای خودشو داره، باز با خانوادهاش درگیری داره و باز با اندیشه های محشر اقتصادی و پیوستن به گله گرگهای وال استریت خودشو داغونتر از اون چیزی کرده که لازم بود. همیشه فکر میکنم اغلب فشارهایی که همسر متحمل میشه فشارهائیه که میتونه وجود نداشته باشه، ولی متاسفانه یا خوشبختانه نه من کنترلی روی اون دارم و نه اون روی من و هر کی واسه خودشه. من فقط تلاش میکنم بابت فشارتراشی ایشون عصبانی نشم و به خودم فشار مضاعف وارد نکنم. این همه فشار فشار کردم که بگم در حال حاضر یه خانواده لِه و لَوَردهایم که تنها امیدمون واسه بهتر شدن حالمون همین سَفره، اما این امید باعث نمیشه نگرانیم کم بشه، از این رو (خیلی وقت بود ننوشته بودم از این رو، هار هار هار) شایان ذکر است (اینو اضافه کردم تا کرم نامه نگاریم تغذیه بشه) مقادیر معتنی به (متنابهی) تف و لعنت نثار قبر پدر چینیایی که ما رو به این روز و روزگار انداختن. الان مشخص شد سفر لازمم یا بیشتر پرت و پلا بگم؟:))
شادی و سرخوشی احتیاج به اعتماد دارد و اعتماد شالوده آنهاست.
(جناب هاینریش بل با همین یه جمله کل حال و احوال و گذشته و آینده ما توضیح داده، تبیین، تحلیل و پیش بینی هم کرده.)
اگه مثل منِ بچه دار مجبور باشید شبکه پویا ببینید حتماً میدونید که توروتورو یه خره، فی الواقع یه کره خره که شخصیت اصلی انیمیشنهایی کوتاه به همین نامه با ماجراهایی بینهایت ساده.
یه بار توروتورو از مامانش پرسید چه جوری با نانا (دختر همسایهشون) دوست بشه، مامانش گفت تحسینش کن! تو چند دقیقه بعدی انیمیشن توروتورو داشت برای تحسین کردن تمرین میکرد و به هر چی میرسید از خوبیاش میگفت.
خط قرمزی که درون آدمها نباشد، بیرون آدمها دوام نمی آورد.
آدما شبیه پیازن، هر لایه رو که رد کنی یه لایه دیگه زیرش هست. بستگی داره چقدر طاقت اشک ریختن داشته باشی.
هر چی بیشتر میگذره بیشتر باورم میشه که خارجیا خیلی بهتر از ما میفهمن و قبل از ازدواج باید یه مدت -حداقل یک سال - با طرف مقابلت زیر یک سقف زندگی کنی. وقتی چیزهای ریز که به تنهایی بی اهمیته کنار هم قرار میگیرند واقعا کلافه کننده میشن. باید بری و در معرض اون مزخرفات کوچیک قرار بگیری و تحملش کنی و ببینی باز هم دلت میخواد با این آدم بمونی یا محترمانه دست میدی و خداحافظی میکنی میری پی کارت.
الان این چه وضع کسشریه که من دارم از گرما تبخیر میشم ولی اگه دمای خونه رو پایین بیارم همسر بیچاره میره زیر پتو و سگ لرز میزنه؟ بابا مگه من چند روز زنده ام که بخوام اینقدر بی معنی آسایشمو به گا بدم. اه.
به خود الانم نگاه میکنم
با چشم خود ۱۷ سال پیشم، هیچی نمیبینم جز یه زن معمولی، یکی مثل بقیه زنها، یه خردادماهی دمدمی مزاج. واقعا چقدر مسخره بود که یه زمانی جدی جدی این جمله آخر برام معنی داشت.
با چشم خود ۱۱ سال پیشم یه زن گمراهو میبینم که خدا نمیخواد صداشو بشنوه، دلم واسه بچه هاش میسوزه که از هر نوع تربیت مذهبی و معنوی محرومند و دارند مثل دو تا بز وحشی فقط میچرند و بزرگ میشن. تازه دلش خوشه بچه هاش شونصد تا لغت انگلیسی بلدن ولی یه صلوات بلد نیستن.
با چشم خود 6 سال پیشم یه زن نسبتا موفق میبینم که گاهی زیادی تسلیم شده ولی تونسته زندگیشو جمع کنه و از خودش شرمنده نباشه.
با خود الانم زنی رو میبینم که باید سرسختتر از همیشه باشه، چون هنوز یه عالمه راه نرفته داره...