کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

۹۹۰۵۰۶

شاید آخر هفته بریم و شمال و راستش مثل سگ میترسم از کرونا. از مرگ نمیترسم، اما حوصله مریضی و دردسر ندارم، مرگ راحت میخوام. بدتر از اون خطریه که عزیزانمو تهدید میکنه. پس چرا دارم میرم؟ چون دیگه واقعا تحمل این وضعو ندارم، بچه ها کلافه‌م میکنن، برای همه چی بهانه میگیرن، حق هم دارن. بیش از پنج ماهه خونه نشینیم و دیگه وقت و توان و حوصله من و پدرشون جواب انرژی و نیازشونو نمیده. خودم هم لوله شده‌ام زیر فشار این همه کار و مسئولیت. همسر هم که فشارهای خودشو داره، باز با خانواده‌اش درگیری داره و باز با اندیشه های محشر اقتصادی و پیوستن به گله گرگهای وال استریت خودشو داغونتر از اون چیزی کرده که لازم بود. همیشه فکر میکنم اغلب فشارهایی که همسر متحمل میشه فشارهائیه که میتونه وجود نداشته باشه، ولی متاسفانه یا خوشبختانه نه من کنترلی روی اون دارم و نه اون روی من و هر کی واسه خودشه. من فقط تلاش میکنم بابت فشارتراشی ایشون عصبانی نشم و به خودم فشار مضاعف وارد نکنم. این همه فشار فشار کردم که بگم در حال حاضر یه خانواده لِه و لَوَرده‌ایم که تنها امیدمون  واسه بهتر شدن حالمون همین سَفره، اما این امید باعث نمیشه نگرانیم کم بشه، از این رو (خیلی وقت بود ننوشته بودم از این رو، هار هار هار) شایان ذکر است (اینو اضافه کردم تا کرم نامه نگاریم تغذیه بشه) مقادیر معتنی به (متنابهی) تف و لعنت نثار قبر پدر چینیایی که ما رو به این روز و روزگار انداختن. الان مشخص شد سفر لازمم یا بیشتر پرت و پلا بگم؟:))

بازی آخر بانو - روایت سوم

بعد از ماجرای تو‌ دوباره به سازمان کشاورزی برگشتم؛ جایی که فکر میکردم اگرچه شهرت و قدرت برایم نمی‌آورد، دست کم دردسر ساز هم نیست. اگرچه تا پایان جنگ بیشتر در جبهه ‌ها بودم تا در اداره،حالا فکر میکردم آدم وقتی در جای خودش نباشد سرگردان است. بعد از انقلاب برای آبادانی روستاها تهران را ترک کرده بودم، فکر می‌کردم به عنوان مهندس کشاورزی کارهای زیادی می‌توانم انجام دهم، اما تحولات اجتماعی همه چیز را به هم ریخته بود. وقتی وارد بخش کوچکی مثل گوران شدم تنها چیزی که به کارم نیامد مدرک کارشناسی کشاورزی‌م بود. تا به خود بیایم در مصدر اموری بودم که ضرورت آنها از آب، خاک، چاه قنات و هر چیزی که به کشاورزی مربوط می‌شد بیشتر بود. این واژه‌ی «ضرورت» هم از آن راه‌های اضطراری است که آپارتمان‌ها و مجتمع های مسکونی بزرگ دارند، راهی که آدمی در موقع اضطرار از آن استفاده می‌کند. با استفاده از همین واژه است که ترکیبهایی هم‌چون ضرورت تاریخی و ضرورت اجتماعی ساخته شده است. وقتی آدمی نمی‌تواند انگیزه‌‌ی اعمال فردی و تحولات اجتماعی را به روشنی درک و فهم کند، پای این واژه منحوس را به میان می‌کشد. واقعا چرا در گوران من در مصدر اموری قرار گرفتم که در حوزه تخصصم نبودند؟ آیا در آن سیر شتاب‌آمیز تحولات اجتماعی درصدد ساختن جایگاهی برای خودم بودم؟ آیا من سربازی بودم که با پشتکار، جدیت، شهامت و شجاعت به مقام وزیری رسیده بودم؟ یا اسبی بودم که از روی سر بعضی‌ها پریده بودم و خود را به سرچشمه قدرت نزدیک کرده بودم؟ اما مگر در آن روزها قدرت برایم معنا داشت‌؟ من می‌خواستم مفید باشم، مفید و متعهد، همین.




[بخش چهارم کتاب (ابراهیم رهامی)  بخش مورد علاقه منه و به شخصیتی که از اول ورودش تا همین بخش خاکستری تیره بوده کم کم نور تابونده میشه و استحاله نامرئی این آدم روایت میشه. نمیدونم فراوانی چنین شخصیتهایی چقدره، شاید خیلی خیلی خیلی کم باشه. 
راستش من عاشق روایت استحاله آدمهام، به نظرم هیچ چیزی جذابتر از این نیست، پاسخ به سوالِ «چی شد که اینجوری شد؟» اصلا بهتره بگم من عاشق مشاهده‌ی استحاله آدمهام، عاشق اینم که ببینم یه آدمی از این رو به اون رو شده. یک زمانی دیدن این جور چیزها غمگینم می‌کرد ولی الان فکر می‌کنم زندگی همینه، همین که یه آدم بشینه و هی از خودش سوال بپرسه و جواب سوالهاشو نتونه بده و همین حالشو دگرگون کنه. البته اینجور چیزها از دور تماشا کردن داره، توصیه میکنم در منزل امتحانش نکنید:))) ]

آبروی از دست رفته کاترینا بلوم

شادی و سرخوشی  احتیاج به اعتماد دارد و اعتماد شالوده آنهاست. 




(جناب هاینریش بل با همین یه جمله کل حال و احوال و گذشته و آینده ما توضیح داده، تبیین، تحلیل و پیش بینی هم کرده.) 

کاش اندازه اون خر بفهمیم

 اگه مثل منِ بچه دار مجبور باشید شبکه پویا ببینید حتماً میدونید که توروتورو یه خره، فی الواقع یه کره خره که شخصیت اصلی انیمیشنهایی کوتاه به همین نامه با ماجراهایی بینهایت ساده.


یه بار توروتورو از مامانش پرسید چه جوری با نانا (دختر همسایه‌شون) دوست بشه، مامانش گفت تحسینش کن! تو چند دقیقه بعدی انیمیشن توروتورو داشت برای تحسین کردن تمرین میکرد و به هر چی میرسید از خوبیاش میگفت. 

اینو میگن جدال نابرابر

صدای اذان میاد، ضعیفتر از اونه که بتونم کلماتشو تشخیص بدم ولی مسلماً اذانه چون جز این هیچ فریادی تو این ساعت شب قرار نیست به گوش آدمهای دیگه برسه، مخصوصا فریاد دلتنگی. الان دارم فکر میکنم که دوس دارم خل‌وار برم از بلندگوی مسجد آهنگ ابی رو پخش کنم، اونجاییش که داد میزنه دلتنگم دلتنگم دلتنگ از این بیداد.....

۸۹۰۹۱۴

خط قرمزی که درون آدمها نباشد، بیرون آدمها دوام نمی آورد.

۸۹۰۹۱۶

آدما شبیه پیازن، هر لایه رو که رد کنی یه لایه دیگه زیرش هست. بستگی داره چقدر طاقت اشک ریختن داشته باشی.

چند هزار سال باید بگذره تا این بارون بند بیاد؟

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

۹۹۰۵۰۱

هر چی بیشتر میگذره بیشتر باورم میشه که خارجیا خیلی بهتر از ما میفهمن و قبل از ازدواج باید یه مدت -حداقل یک سال - با طرف مقابلت زیر یک سقف زندگی کنی. وقتی چیزهای ریز که به تنهایی بی اهمیته کنار هم قرار میگیرند واقعا کلافه کننده میشن. باید بری و در معرض اون مزخرفات کوچیک قرار بگیری و تحملش کنی و ببینی  باز هم دلت میخواد با این آدم بمونی یا محترمانه دست میدی و خداحافظی میکنی میری پی کارت.

الان این چه وضع کسشریه که من دارم از گرما تبخیر میشم ولی اگه دمای خونه رو پایین بیارم همسر بیچاره میره زیر پتو و سگ لرز میزنه؟ بابا مگه من چند روز زنده ام که بخوام اینقدر بی معنی آسایشمو به گا بدم. اه.  

یه نگاهی به خودت بنداز

به خود الانم نگاه میکنم

با چشم خود ۱۷ سال پیشم، هیچی نمیبینم جز یه زن معمولی، یکی مثل بقیه زنها، یه خردادماهی دمدمی مزاج. واقعا چقدر مسخره بود که یه زمانی جدی جدی این جمله آخر برام معنی داشت.

با چشم خود ۱۱ سال پیشم یه زن گمراهو میبینم که خدا نمیخواد صداشو بشنوه، دلم واسه بچه هاش میسوزه که از هر نوع تربیت مذهبی و معنوی محرومند و دارند مثل دو تا بز وحشی فقط میچرند و بزرگ میشن.  تازه دلش خوشه بچه هاش شونصد تا لغت انگلیسی بلدن ولی یه صلوات بلد نیستن. 

با چشم خود 6 سال پیشم یه زن نسبتا موفق میبینم که گاهی زیادی تسلیم شده ولی تونسته زندگیشو جمع کنه و از خودش شرمنده نباشه.

با خود الانم زنی رو میبینم که باید سرسخت‌تر از همیشه باشه، چون هنوز یه عالمه راه نرفته داره...