عادت ندارم دلخوشی کسی باشم، حالم بد میشه، بس که بدبینم به دلهای خوش.
مدتهاست که بو برده ام این دختر زندگی موازی با زندگی خانواده اش داره
دیروز متوجه شدم که خانواده اش هم در جریان هستن
البته که مشکلی با زندگی موازیش ندارم و صد البته که براش خوشحالم که یه دلخوشی داره
فقط به این فکر میکنم که از به رو نیاوردن من، نتیجه میگیرند که خنگم و نمیفهمم؟ یا میدونن که میفهمم ولی به نظرشون اشکال نداره که باهام مثل کسی برخورد کنند که نمیفهمه:))
اولین بار که روی کاناپه خرچنگی جهیزیه مجلل تازه عروسم نشستم، بی هوا پرسیدم: شما بلدید کیک بپزید؟ در جواب ناز و غمزه ای تحویل گرفتم با زیر نویس این جمله معروف: «راست است که شکم مردها دروازه قلبشان است». تا بخواهم بگویم که خوردن چندان برایم مهم نیست به سمعم رسیده بود که همسرم پخت انواع غذا را از مادرشان یاد گرفته اند ولی کیک و شیرینی همیشه به فلان قنادی مشهور پایتخت که ارادت ویژه ای به جناب تیمسار دارند، سفارش داده میشود. میخواستم توضیح بدهم چندان اهل خوردن شیرینیجات نیستم، بلکه فقط عاشق بوی عطر وانیلم که موقع پخت کیک توی خانه میپیچد، اما دیدم دیر یا زود معلوم میشود که مادر من هم مثل بقیه حاجیه خانمهای فامیل اهل شیرینی پختن نیست و نتیجه مستقیم حرفم این است که این خاطره عطراگین را جایی بیرون از حریم خانه و خانوادهی جناب سرهنگ تجربه کردهام، آن وقت خر بیار و جنازهی منِ باقالی را بار کن. پس همینطور که چشمم توی اسلیمی های رنگارنگ قالی دور میخورد، چیزهایی بلغور کردم در مورد اینکه دوست دارم در اوقات فراغت شیرینی پزی را تمرین کنم، چون تحقیقات نشان داده که این کار تنش و استرس را کاهش میدهد، خصوصا بوی وانیل باعث ترشح آندروفین در مغز میشود. همینطور که حرفهای او را که پشت کانتر آشپزخانه ایستاده بود واگویه میکردم، شستهایش را میدیدم که با ملایمت توی ترک تخم مرغها فرو میرود و بعد از ظرفی شبیه شربت سینه اما کوچکتر یک چهارم قاشق چایخوری وانیل برمیدارد و با دقت روی تخم مرغها میپاشد و بعد با هم زن آنقدر آنها را میزند تا مثل مغز من کف کنند.
قبل از آخرین تماسمان داشتم برایش کیک میپختم. هنوز کیک توی فر بود که زنگ زد. وقتی قطع کرد کیک را از فر دراوردم و گذاشتم رو سرامیک آشپزخانه و خودم جلویش نشستم، همانطور داغ داغ شروع به خوردن کردم. خشک بود و ازگلویم پایین نمیرفت. یک لیوان آب آوردم و گذاشتم کنارم و به زورِ آب همهی کیک را فروبردم؛ بعد دو تا قرص خواب خوردم و خوابیدم. نصف شب از شدت دل مالش از خواب پریدم و همه کیکها رو بالا اوردم. پنج روز بعدش چیزی نخوردم. کارم همین بود که عصرها کیک بپزم، داغ داغ به زور آب فرو ببرم و نصف شب همه رو بالا بیارم. روز ششم به سوپرمارکت رفتم تا شیر و تخم مرغ بخرم. یادم است داشتم تاریخ مصرف شیر را نگاه میکردم که چشمهایم سیاهی رفت. توی بیمارستان زیر سرم بودم که چشمانم باز شد. تا چهل روز بعدش کارم همین بود که عصرها کیک بپزم و با یک ظرف آب ببرم روی پشت بام و در پناه خرپشته بی حرکت بنشینم و نگاه کنم تا یاکریمی، گنجشکی، کلاغی کیک را پیدا کند و از آن بخورد. توی آخرین تماسش گفت «فکر کن من مرده ام.» فکر کردم حالا که مردهی من گوری ندارد که سرش زار بزنم، هر روز یک کیک خیراتش کنم.
زن: بیا امسال واسه سالگرد ازدواجمون یه کار خاص بکنیم.
شوهر: چی مثلا؟
زن: مثلا یه رستوران خاص بریم.... اون رستوران هندیه یادته اون بار نشونت دادم؟ بچه ها رو میذاریم خونه خوا..
مرد[میان حرف زن میپرد]: من میگم بیا پولهامونو پس انداز کنیم.
زن: خسیس! این کارو که همیشه میکنیم. میگم یه کار خاااصصصص... اصلا مهمون من.
مرد: حقوق گرفتی؟
زن: اگه گرفته بودم که میریختم به حساب.
مرد: میخوای یهکار خاص کنیم؟ بیا این ماه حقوقتو نریز به حساب مشترکمون، یه شماره جدید بهت میدم بریز به اون حسابم. خوبه؟
زن: 


اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید، توییتر زده شدهام و حوصله وبلاگ نوشتن ندارم
کاش یکی بیاد با هم وبلاگ مشترک بنویسم، مجبورم کنه مثلا در هفته ی یه تعداد مشخص کلمه بنویسم.
نوشتن خیلی برام خوبه
امروز یه آقای کاملا چاق رو دیدم که اگه با پله تا طبقه سوم میرفت به تنفس دهان به دهان احتیاج پیدا میکرد، سوار موتور اورژانس بود. ایشالا که موتورو دزدیده و امدادگر نیست.
سخته که مفهوم مرگو برای یه بچه چهار ساله جا بندازی. قبلا تو مراسم سوگواری «ع»(خواهرزاده فقیدم) سعی کردم بچه ها رو یا نبرم یا از مرکز اصلی سوگواری دور نگهشون دارم؛ مراسم براشون یه دورهمی بود و هیچ سوالی نداشتن. امروز برای اولین بار حرفشو زدم، فکر کردم الان وقتشه که خیلی نرم و اشارهوار با مقوله مرگ و سوگواری آشنا بشن، که خب براشون جالب نبود و من ادامه ندادم. عصر میخواستیم بریم سر مزار «ع»؛ پرسیدن کجا میریم؟ گفتم میریم پیش «ع»، سالگردشه. وقت برگشت فسقلی ازم پرسید پس خود «ع» کجا بود؟
قبلا اینجوری بود که من چیزهایی رو به زبون میاوردم که بقیه فقط بهش فکر میکردن
الان اینجوریه که من یه چیزی میگم که هیچ کس تا الان فکرشم نکرده
داشتم کار میکردم که یهو یادم اومد چقدر این بچه رفت کلاس کامپیوتر، چقدر زنگ زد از من سوال پرسید، چقدر شوق یاد گرفتن داشت، خودم تایپ ده انگشتی یادش دادم، چقدر ذوق میکرد وقتی شورت کی ها رو یادش میدادم، وبلاگ ساختن، ایمیل ساختن... چقدر من با این بچه ریاضی کار کردم، عربی کار کردم. همه رو با خودش برد تو گور.
دستم قفل شده رو کیبورد. اون منو آدم خاص زندگیش میدونست و من معمولی نگاش میکردم. عصبانیم، دلم میخواد شیفت دیلیت این دنیا رو فشار بدم، دلم میخواد با همین ده تا انگشتم دنیا رو جرواجر کنم. کاش مجبور نبودم این موقع شب کار کنم، با همین ده تا انگشتی که رو کیبور میدوه و منو یاد انگشتای اون میاندازه، یاد ناخنهاش، یاد حلقه اش، یاد لرزش دستهاش. چفدر این بچه رنج کشید، چقدر رنج تو این دنیا زیاده، چقدر شب بدیه امشب. کاش میشد یه مشت قرص خواب بخورم.