کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

اونقدر خوشم میاد خانومی که دخترش از دوازده سالگی دوست پسر داشته، با شنیدن خبر ازدواج پسر همسایه با همدانشگاهی شهرستانیش، لب میگزه...!

اونقدر خوشم میاد که خانواده های سنتی کماکان خودشون رو به خواب میزنن و احساس میکنن که اینطوری میشه این عصر یخبندان رو به سلامتی پشت سر بذارن...

اونقدر خوشم میاد که هنوز آدمهایی هستن که فکر میکنن در چنبره خانواده بودن، اسیب پذیری زنان رو پایین میاره..

اونقدر خوشم میاد که هنوز آدمهایی هستن که فکر میکنن خانواده رو نباید ترک کرد...

بعد میگن تو چرا با ما سفر نمیایی؟؟؟!!!

دیگه کار به جایی رسیده که اعضای خانواده به هم توصیه میکنن که جلو من حرف نزنن، چون ممکنه افکار انحرافیم روشون اثر بذاره!!!

من در صورتی میتوانم خشمم رو فرو برم که کنارش یه مزه ی شیرین باشه. واسه همینه که هر روز چاقتر از دیروز میشم

حکایت من و چتر، حکایت اسکارلت و دستماله

وقتی بارون میگیره و تو سریع زنگ میزنی واسش آژانس میگیری، یعنی به تخمم که سهراب گفت: زیر باران باید با زن خوابید!

عقلتون رو دست شاعر جماعت ندید، چرا؟

 خو واسه اینکه یکیشون میاد میگه: 

چترها را باید بست، زیر باران باید رفت 

اون یکی درمیاد میگه: بیا زیر چتر من، تا بارون خیست نکنه 

خو اگه آدم بخواد بین این دو تا اجماع برقرار کنه، زیر بارون حل شده رفته پی کارش... بعله.

شب بارونی و بعد یه ساعت انتظار تو ایستگاه، تو خیابونی که ازش خاطره های خیس داری، میپری تو اتوبوس و چند دقیقه بعد میشینی روی  صندلی و نوتهایی که به ذهنت خطور کرده رو تند تند روی کاغذ مینویسی، دفتر رو میبندی و یه نفس عمیق میکشی... انگار چه کار مهمی رو به اتمام رسوندی!

یک روزهایی نه جندان دور آنقدر سرخوش بودم که هر مجله ای به دستم میرسید، سریع صفحه های آخرش را پی فال میگشتم.

چنان در وبلاگش از رابطه مادر و فرزندی مینویسید که هر کس نداند فکر میکن اویس قرنی است؛ همان که پیش من به پیرزن گفت سلیطه!