کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

من جمله عن بازی های ملت ایران اینه که عکس یک خانم نماینده مجلس رو که در فلان کشور بچه به بغل سر کارش میره دائم ریشیر میکنن. "امّا" اگر بچه یک همشهری، توی اتوبوس یا مترو سر و صدا و گریه کنه ، همه با نگاه یا زبون زن بیچاره رو از بچه داشتن، حاملگی و حتی هم بستری با همسرش پشیمون میکنن!!

بشکنه کم ریا!

13-14سال پیش تو خونه ما، همه بدجوری قاطی بودن.صدای داداشام کلفت شده بود و توهم آقابزرگی داشتن. مامانم نزدیک یائسگی بود و عین یک بمب ساعتی هر لحظه به انفجار نزدیکتر میشد. اولین خواهرم که همیشه خدا خون به جیگر بوده و هست. شوهر خواهر دومم سر یه قضیه مالی با برادرم اختلاف داشت.سومین خواهرم دو تا بچه سقط کرده بود و بار افسردگیش رو سر همه خانواده بود. بابام تازه بازنشسته بود و همه مون داشتیم با این عضو تازه ماندگار در خانه کلنجار میرفتیم و ایشون هم به شدت در مقابل هضم شدن مقاومت میکرد. بنده هم دست به گریبان بلوغ جسمی و عاطفی بودم! خلاصه که اوضاعی بود...! این بود که همه با فریاد و عصبانیت با هم حرف میزدن. من فقط زورم به خودم رسید و صدام رو آوردم پایین. کم کم روی ادبیاتم تمرکز کردم، روی نحوه مطرح کردن خواسته هام و برخوردم با مخالفتها. خلاصه ظرف 6-7 سال از حالت عصبی ناخودآگاه، رسیدم به حالتی نسبتاً آرام و خودآگاه. الان که دقت میکنم میبینم ادبیاتم تا حد زیادی به اعضای خانواده م سرایت کرده. هنوز هم هر کداممون گرفتاری های خودمون رو داریم، ولی به مراتب خودآگاه تر از قبلیم. به خودم تبریک میگم.

من همانم


 بیوه ای کولی 


که جایی در این شهر ندارد


کودک درونش را بغل زده 


و با گامهایی بی آهنگ


از این محله به آن گذر 


و از این کوچه به آن خیابان میرود.

دنیا بعد بابا وجود نداره

یهو چشم باز میکنی میبینی که همه هستیت به هستش بند بوده اما خودت خبر نداشتی.

اولین بار وقت رفتنشون به مکه فهمیدم همه زندگیمه. شب قبل از رفتنشون تا صبح گریه کردم، صبح هم آروم نشدم. تو مکه آنفلونزا شایع بود، اونم که سنش بالا بود و ریسکش براش بیشتر بود.... فقط یه چیز تو سرم چرخ میشد، اگه یه چیزیش بشه، دنیا تمومه... تموم.
قبل از رفتنش بغلم کرد. بهترین بغل دنیا بود.... آرومترین جای دنیا. 
عاشقشم بخدا.... میانه مون خوب نیست، طرز فکرمون خیلی فرق داره، بیشتر وقتها با هم بگو مگو میکنیم. آدم کله شقیه.... اما دوستش دارم. عاشقشم.

درست لحظه ای که احساس خوشبختی میکنی، همون لحظه بزرگترین غم زندگی میاد دندوناشو میکنه تو شاهرگ احساست...


یه زمانی (شاید دهه هشتاد میلادی) ماشین های لوکس تخت و کشیده بودن. اما بلندکردن شاسی ماشین های گرون فعلی فلسفه داره... دقت کنید که صاحبش از اون بالا به بقیه نگاه میکنه!

پولی که با خون جیگر درومده، میبری میدی به دندونپزشک جیگر درومده، لثه و ریشه و مینا و کوفتت رو جیگر به خون میکنه، آخرش هم یه تونل به اندازه دهان هند جگرخوار زیر روکش  دندونت ساخته میشه واسه عبور و مرور ریزمغذی ها و احیانا اقامت چند روزه ایشان!جزجیگر واسه یه ثانیه ته دکتر!

پیشکش بابا

نام زیبایم را تو انتخاب کردی
تو بودی که خواستی من باشم
زنده ماندن من-زنگوله تابوت، برایت مهمتر از حرف و حدیثهای مردم بود
من پای تابوت تو زنگوله نمیشوم بابا
خاکستر میشوم
خاک میشوم
هیچ میشوم


اگر خواستی بروی، قبلش به همه بگو که دیگر مرا به نامم نخوانند
بگو مرا اندوه بنامند
حزن
غم
هر چه تو دوست داری
من به سلیقه تو ایمان دارم.

درست لحظه ای که احساس خوشبختی میکنی، همون لحظه بزرگترین غم زندگی میاد دندوناشو میکنه تو شاهرگ احساست...

ترکیب زن ظریف و مرد بادی بیلدینگ، خیلی فتوگرافیکه. اما اونایی که درگیر ماجرا هستن، نیازی به این منظره ندارن