کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

در حد خارکسده و کونکش و اینا...

دیشب بابام گیر داده که اینقدر نگو "کردن تو پاچه م" این حرف مال لاتهاست! تأثیر حرف بابام چی بود؟ اینکه از دیشب تا حالا به طرز دیوانه‌واری دوس دارم کلمات رکیک به زبون بیارم.

به قدری حالم بده که

آی کیو رو خوندم ای کیر

عنوان لازم ندارد

مرد باید بغل رو بفهمه وگرنه این که فقط دستاشو باز کنه تو رو جا بده بین دست و سینه‌ش، بعدش هم دستاشو ببندده فایده نداره.

بیخود نیست که کسی عاشقم نمیشود!

من ویژگی های یک معشوقه را ندارم
نه بسیار ظریف و بسیار زیبا هستم،
نه مغرورم،
نه ناز کردنهای بی حساب بلدم.

من همانی هستم که با خوشحالی همراه دوست پسرم میروم به یکی از ساندوچی های کثیف، و دستم را در دستشویی میشورم که شیر آب گرم ندارد و با خوشحالی ساندویچ فلافل با ترشی میخورم.


پ.ن.

این نوت مربوط به 14-15 ماه قبل است.

از اشک لب مشکی که من دارم...

دیشب کسی که تازه از کربلا برگشته، میگفت که در حرم امام حسین آدم به هیچ وجه گریه‌اش نمی‌گیرد و از من که تجربه سفر به کربلا را دارم، خواست که حرفش را تأیید کنم. به خنده-اما جدی گفتم که من حتی در حرم حضرت عبدالعظیم هم گریه‌ام می‌گیرد.

شاید هم مثل خیلی ها در برابر دوست داشتن هار شده م.

به نظرم اطرافیانم در مورد رفتار من با نامزدم اغراق میکنن.



شاید نباید زیاد به عمام گیر بدم

من فکر میکردم ازدواج اگه مهمترین اتفاق زندگی یه آدم نباشه، حداقل جز سه تا اتفاق مهمه زندگیشه؛ من با این طرز فکرم دیشب رسماً نامزد کردم، ولی هیچ حسی ندارم.



بیا بریم کوه...

من باید چه حسی داشته باشم وقتی در بیست و هشت سالگی یه پسر بیست و سه ساله میخواد مخمو بزنه و خیلی جدی فکر میکنه که واسه دست به سر کردنش در مورد سنم دروغ میگم؟

مطلبی که هر کسی درک نمیکند

جداً که من انسان بزرگوار و نازنینی هستم که بیشتر آدمها متوجه ارزشهام نشدن!

چرا به نظر میرسد بیست و هشت ساله ها حالشان بد است؟

تا به حال جانور یا حشره ای را دیده‌ای که در یک اتاق گرفتار شود و دنبال راه فرار بگردد؟ این بدبخت‌ها که نمیدانند شیشه چیست، از پشت آن منظره بیرون را که میبینند و فکر میکنند میتوانند مستقیم بروند و وارد فضای باز شوند؛ پس همین جور راست با سر میروند توی شیشه. بسته به هوششان بعد از چند بار برخورد با شیشه، میفهمند چیزی هست که مانع رسیدنشان به مقصود است، شاید نفهمند چه چیز، ولی میفهمند که هست. اگر یک خرمگس خنگ باشد تا آخر عمرش پشت آن پنجره وزوز میکند اما اگر یک گربه‌ی گرفتار باشد بعد از دو سه بار تصادف با شیشه، توی اتاق سرگردان میشود و دنبال یک راه دیگر می‌گردد، و از دستپاچگی همه چیز را بهم میریزد.