تهران رو فقط تو چهار روز اول سال دوست دارم؛ خیابونها خلوت میشه و هوا تمیز. بر خلاف سایرین که دید و بازدید عید رو یک خالهبازی مسخره میدونن، من حتی این دید و بازدید رو دوست دارم. این رفت و آمدهای کوتاه و پشت هم یادآور روزهای کودکیمه. برای من که هیچ اسباببازی رو از اون روزها نگه نداشتم، عیددیدنی بازی خوشآیندیه که باعث میشه فکر کنم زندگی هنوز خوشگلیاشو داره.
خانواده شوهرم میخوان ما رو با خودشون ببرن مسافرت، چون اونها کسی رو توی تهران ندارن و تمام تعطیلات باید کنج خونه کز کنن. از طرفی نیمه دوم تعطیلات ما مجبوریم یه سفر دیگه بریم واسه شرکت در عروسی دختردایی من. شوهرم به نفع من کشیده کنار و میگه نیمه اول تهران میمونیم و من باز دچار همون درد همیشگی شدهم: تعارض خواست-ناخواست. هم میخوام تهران بمونم و کنار خانوادهم باشم و هم دوست ندارم شوهرم رو از خانوادهش جدا کنم. اگر خواسته خودم رو انتخاب کنم دچار احساس گناه میشم و اگر خواسته اون رو انتخاب کنم احساس میکنم قربانی شدهم.
دیشب قبل از خواب سعی کردم وضع فعلیم رو برای شوهرم توضیح بدم. فکر کنم موفق شدم خودم رو به عنوان یه انسان خوددرگیر بهش معرفی کنم. تمام شب درد داشتم و خوابهای بیمعنی و آزاردهنده میدیدم. صبح که بلند شدم از همه زندگی بیزار بودم. احساس کردم فقط مرگ میتونه منو از این همه درد روحی و جسمی نجات بده. به هیچ کس نمیتونم بگم که چقدر تحت فشارم، چون کسی درک نمیکنه. من از نظر دیگران یه آدم بهانهگیرم. ضمناً گفتن دردها و مشکلات چه فایده داره؟ هر حرفی که به هر کس بزنی، به موقعش بر علیه خودت استفاده میشه.
-منشی مدیرعامل: آقای قنبری یه دقه بیا.
+آبدارچی: بله خانوم
-یه مگس اومده تو اتاق جلسات آقای مهندس
+خوب
_بیا یه دقه تو این اتاق...
+خو مگس کو الان؟
-نمیدونم.... حتماً یه جایی نشسته...
+خب شما مگسو پیداش کن، بعد منو صدا کن میام میکشمش.
تازگی به اجرای «پیمان طالبی» در برنامه رادیویی «جوان ایرانی سلام» علاقمند شدهام (به توفیق اجباری در تاکسیها این برنامه رو میشنوم). در اینترنت جستجویی کردم و دیدم دو سال از من کوچکتر است. سرخورده شدهام، احساس پیری میکنم.
دوستی مجازی در خلال حرفهایش گفت که پدرش شاعر است.
با خودم فکر میکنم بابای شاعر داشتن چه حسی دارد؟ باید خیلی عجیب باشد؟ یا شاید هم خیلی معمولی.... زمانی عضو انجمن شاعران و نویسندگان آموزش و پرورش منطقهمان بودم، امیر فیروزی نامی استادمان بود که سه سوال بنیادی را دائماًً مطرح میکرد، اولیش این بود که چرا شعر میگویم؟ الان تازه فهمیدم چرا آن موقع شعر میگفتم. فکر میکردم شاعری خیلی خاص است، میخواستم خاص باشم، میخواستم فرق داشته باشم.
برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
حالا دوباره برخیز
حالا باز بشین
1. نفیسه روشن یه عکس از خودش گذاشته تو اینستاگرام که سوار اسبه، زیرش هم یه کسشعرایی نوشته در باب اینکه زندگی کوتاه است و ماندنی نیست و اینها... هر کار کردم نتونستم عکسو به نوشته ربط بدم. پایینتر یه فیلم گذاشته از پاندایی که تلاش میکنه یه توپ رو بگیره و نمیتونه. زیرش نوشته خیلی دلم میخواد یکی از این خنگها رو از نزدیک ببینم.... خدایا!! ببین کی به کی میگه خنگ!
2. آبدارچی گیج میزد، بهش میگم چته؟ میگه دیشب عروسی داداشم بوده نخوابیدم. میگم فقط کمخوابیه؟ بقیه چیزا خوبه؟ رو به راهی؟ میگه آره، یه فندک بیار جلوم ببین چه رو به راهم (کنایه از این که الکل مصرف کرده، اینو گفتم واسه مخاطبان پاستوریزه) سر الله اکبر اذان رفتم تو آبدارخونه میبینم داره واسه خودش ذکر میگه...
3. از اول که عضو اینستاگرام شدم تا الان، دوست پسر عهد بوقم رو پیشنهاد میده واسه فالو کردن. میگم آخه من که به خاطر مزاحمتهاش شمارهشو تو گوشیم بلاک کردم، از کجا فهمیده ما به هم ربط داریم؟ میدونم که اون شماره منو داره تو گوشیش، در این صورت اینستاگرام باید منو به اون پیشنهاد بده چرا اونو به من پیشنهاد میده؟! میگه شاید چون اون یارو زیاد میاد تو پیج تو عکسهات رو نگاه میکنه... خو مرد حسابی!! هم سن و سالات بابابزرگ شدن، تو چرا آدم نمیشی؟
اگه سیگاری بودم دو سه نخ سیگارو پشت هم میکشیدم.
اگه دستم میرسید یکی دو بطری آبجو میخوردم.
اگه زن نبودم، حداقل میتونستم اون موقع شب بزنم بیرون یه بادی به سرم بخوره.
اما هیچ کدومش امکان نداشت، و من روی اون مبل کذایی نشستم و حرص خوردم و گریه کردم و سعی کردم تو خونهای که آنتن موبایل نداره به اینترنت! همراه اول متصل بشم، که ببینم اون پیام کذایی که از من قایمش میکنه چیه؟ چیه که من باید تنهایی بخونمش، اونم وقتی که اون نیست؟ چیه که اگه بخونمش ممکنه دعوامون بشه؟ چرا ما باید رابطهمون این شکلی باشه که نتونیم با هم حرف بزنیم و دست به دامن SMS و viber بشیم؟ یک ساعت حرص خوردم و تمام عضلات گردنم و دست راستم منقبض شد و درد گرفت، و معده لعنتیم به اندازه یه کتری اسید ترشح کرد و شوهر مسخرهم تمام این مدت به من خندید (خندهش خیلی وقتا معنی مثبتی نداره) و در آخر دیدم سالگرد عقدمون رو تبریک گفته:عزیزتر از جانم.... و عزیرتر از جانش امروز صبح هنوز هم پر از حال بده و درد و گرفتگی عضلات!
متأسفم برای همه چیز این مملکت. با کدوم معیار زیباشناسی چنین چیزی ساخته شده؟ بی تعارف بگم، این سازه زمخت از نظر من شبیه لنگهای گشاده یک رباط در حال ریدن است!!! آخه این شکل چه مفهومی داره؟ حدسم این است که طراح این سازه شاگرد آخر دانشگاه معماری یالقوزآباد بوده که به خاطر یک رانت احمقانه (مثلاً عضویت فعال در بسیج!) طراحی سازه را به او سپردهاند.
اگر کسی چیزی در مورد این سازه میدونه، یا برداشت متفاوتی داره، ممنون میشم منو از جهل دربیاره.

بعد از یه روز کاری، حدود دو ساعت تو مطب انتظار کشیدم که نوبتم بشه. از مطب که اومدیم بیرون، تو مسیر خونه به سه تا داروخانه سر زدیم، هر کدومشون یک قلم از داروها رو نداشت! واقعا از همه چی دلزده بودم ولی اون درک نمیکرد. وقتی رسیدیم خونه، بهش گفتم با من دعوا کن، ولی اون به حرفم خندید و نفهمید من احتیاج دارم همه کم آوردنامو فریاد کنم و بریزم بیرون. بعدشم که تو بغلش گریه کردم مثل همیشه سعی کرد با مسخره بازی بخندوندم. نمیفهمه وقتی من گریه میکنم فقط میخوام گریه کنم، دیگه نمیخوام بخندم. ولش کردم رفتم رو تخت خوابیدم و گریه کردم. رفت تلویزیون رو روشن کرد اما ده دقیقه بعد اومد رو تخت کنارم خوابید، از پشت بغلم کرد و بازم مسخره بازی درآورد. وقتی دید فایده نداره اونم آروم گرفت کنارم خوابید، چند دقیقه بعد هم خسته شد و رفت.