اولین بار که وارد حرم امیرالمومنین شدم، مقابل ایوان طلا که ایستادم و سرمو بال گرفتم، یکباره با همه وجود عظمت و جلال شخص ایشان را احساس کردم. تا این لحظه حضور در برابر هیچ انسان مرده یا زنده ای نتونسته چنین احساس خضوع و خاکساری و احترامی رو در من ایجاد کنه. با همه وجود حس کردم باید سرم رو پایین بندازم و ادب کنم.
شب آخری که در نجف بودیم،برای زیارت وداع که رفتیم حس میکردم در حضور مهربانترین شخص دنیام. احساس میکردم دلسوزتر و خوش قلبتر از ایشون ندیده م. توی حریم امنش تا تونستم گریه و درددل کردم کرد و سبکتر از همیشه شدم.
امروز دوباره تصویر حرمشون رو دیدم. دلم تنگشونه.
میدونستم بد بودن کار هر کسی نیست. شاید اونقدر مار به خوردم داده باشن، که الان از هر افعی، افعی تر شده باشم اما از افعی بودن خوشحال نیستم. ذات من محبت کردن و بخشیدنه، شاید ژست سردی و لجاجت بگیرم تا طرف مقابل رو ناراحت کنم اما خودم چند برابر اون ناراحتم.
زندگی برای من مبارزه نبود، اما دیگه باورم شده تو رینگم و راه فراری هم نیست. حتی اگه دستامو بالا بگیرم و تسلیم بشم، باز میزنندم. این مبارزه قانون نداره، داور نداره، حتی برنده هم نداره. تو این مبارزه زخم میزنی تا زخم نخوری و زنده بمونی، زنده بمونی تا مبارزه بعدی رو انجام بدی و باز زخم بزنی تا زخم نخوری... اما من در اوج قدرت باز هم نمیتونم از یه حدی بیشتر زخم بزنم. هنوز از دیدن رنج حریف میرنجم. شاید یه روز دیگه این خرده احساس رو هم نداشته باشم. کسی چه میدونه؟!
دخترخانمهایی که حس مادرانتون قویه!
بدانید و آگاه باشید
متأسفانه به خاطر حس قوی مادرانه تون ناخودآگاه به سمت پسرهای بچه ننه سوق پیدا میکنید و عاشق اون پسر میشید؛ اما چنین پسری هیچ وقت عاشق شما نمیشه حتی اگه باهاتون ازدواج کنه. عشق اول این پسر مادرشه و شما همیشه نفر سوم رابطه اید؛ حتی اگه از مادرش دور بشه. و مهمتر از اون مادرشوهریه که هیچ وقت دست از سرتون بر نمیداره چون شما هووی اون هستید، نه عروسش. من خیلی دیر فهمیدم، امیدوارم برای شما دیر نشه.
به دخترخانمها و به مادرهایی که پسر دارند و به همه آقایون توصیه میکنم به این حرفهای دکتر هلاکویی (لینک ) در مورد پسرهای بچه ننه گوش بدن. از همه خواهش میکنم گوش کنید و نقش خودتون رو تو این قصه پیدا کنید. بذارید این تسلسل ظالمانه و این روابط بیمارگونه که تو جامعه رواج داره، یک جا شکسته بشه.
نام خانوادگیش را به یاد ندارم، همه بچه های کلاس محمد صدایش میکردند. وقتی شناختمش که در گیر و دار آشنایی با همسرم بودم. هم سن خودم بود و بنظرم پسر جذابی می آمد، هم ظاهری و هم باطنی؛ ولی آشنایی من و خواستگارم جدی تر از آن بود که حاشیه ای مثل علاقه به محمد در کنارش شکل بگیرد. ضمن اینکه دنیایش تفاوت زیادی با دنیای من داشت و دور از مخیله ام بود که او از من خوشش بیاید. اگرچه دیده بودم توجه و نگاه خاصی به من دارد، میگذاشتم به حساب این که شاگرد خوبی برایش هستم و در مباحث مشارکت جدی دارم. انگشتر نامزدیم ساده بود و توی دست راستم میانداختمش، چیزی نبود که دیگران جدی بگیرند. یک روز سر کلاس به دلیلی که یادم نیست اعلام کردم نامزد کرده ام و با خنده انگشترم را نشان دادم. بهت توی صورت محمد دوید، انگار چالش آب سرد را خشک خشک به سرش آورده باشند. از دیدن حسرت و چرای توی چشمانش، خنده روی دهنم ماسید. فکرش را هم نمیکردم قضیه اینقدر برایش جدی باشد. از آن لحظه تا آخر کلاس هیچ کداممان نفهمیدیم چه طور گذشت. از جلسه بعد محمد دیگر آن محمد قبلی نبود.
امروز داشتم به این فکر میکردم اگر رابطه ام با او جدی شده بود... آیا ازدواج میکردیم؟.... بچه داشتیم؟.... الان کجا بودیم؟.... چه میکردیم؟.... هر چه به خودم فشار آوردم نتوانستم تصورش را هم بکنم.
نوشته (نقل به مضمون) هر آدمی درون خودش یه آدم چاق و یه آدم لاغر داره. تا امروز چاق درونت تصمیم میگرفت چی بخوری و تو چاق شدی. از امروز به ندای لاغر درونت گوش بده تا لاغر بشی. من هر وقت به این مطلب فکر میکنم دقیقا تصویر لورل و هاردی میاد جلوی چشمم، هر دو کودن هستن ولی خب لاغره کودنتر و ضعیفتره. هروقت ازش میپرسم الان باید چی بخورم؟ چی کار کنم؟ با اون چشمای خنگش بهم زل میزنه، پس کله ش رو میخارونه و همونجور شل شل میگه: "نمیدونم... هی اولی! تو میدونی این یارو باید چی بخوره؟" تنها امیدم اینه که پنجره کوبیده بشه پس کله لاغره، یا اینکه چاقه بره تو کما.
گاهی ـمثل همین الان، حس میکنم بی حوصله ترین آدم روی زمینم؛ یعنی اگر بی حوصلگی جزء رشته های پاراالمپیک می بود، قطعا مدال قهرمانی مال خودم بود. چرا پارا المپیک حالا؟ چون شرکت کنندگان المپیک غالباً آدمهای سالمی هستند ولی بی حوصله ای در حد من، بی شک بخشی از مغزش مختل است! در حدی بی حوصله ام که صبحی آیکون تلگرام را روی گوشی لمس کردم ولی باز نشد و من کلاً از باز کردنش صرف نظر کردم. قفسه کتاب را نگاه کردم و کتابی را که میخواستم، ندیدم و کلاً از خواندنش صرف نظر کردم. بچه ها را خواباندم و خواستم بروم قدم بزنم ولی دیدم باید لباس عوض کنم و خب.... معلوم است که صرف نظر کردم. حرکاتم جوری است که انگار زندگیم بخشی از یک فیلم کلاسیک لهستانی به زبان اصلی است که دارد اسلوموشِن پخش میشود، همانقدر بی مزه و بی معنی.
2:22 را از وسط و پاره پاره دیدم. حکایتی بود از یک عشق هالیوودی، بی نظیر و تمام عیار، مثل رانندگی های هالیوودی، فضانوردی های هالیوودی، ابرقهرمانان هالیوودی و.... یادم آمد که جایی خوانده بودم "با کسی ازدواج نکنید که میتوانید با او زندگی کنید، با کسی ازدواج کنید که نمیتوانید بدون او زندگی کنید." این هم نصیحتی است هالیوودی. بین همه آدمهایی که به زندگیم آمدند و از آن رفتند یا رانده شدند، فقط یکی بود که هنوز هم هست؛ کنجی کمرنگ و بی صدا. کسی که من نمیتوانم بدون او زندگی کنم اما یقین دارم که با او هم نمیتوانم.
توی گروه های تلگرامی، پیامهای عجیب میاد. باز مردم عکس پروفایلشونو خلیج فارس گذاشتن. یه پیام میاد تو گروه خانوادگی که فلان ساعت شب در حمایت از 3پاه عکس پروفایلتونو پرچم ایران بذارید. خدایا باز چه خبره؟ کار دارم و وقت جستجو ندارم. ساعت دو تصادفا میرم روی شبکه یک و اخبار ظهرگاهی. بازم ترامپ نطق کرده و اراجیف گفته. مرتیکه بور زِرزِرو، چقدر از فرم حرف زدن و غنچه کردن لبهاش چندشم میشه. به قول یکی از توئیتری ها یه حالت نوموخوام خاصی تو چهرشه، عین بچه احمق لجبازی که والدینش وقت و حوصله و دانش لازم رو ندارن تا تربیتش کنن. گوینده اخبار ول کن نیست، مدام جملات رئیس جمهور ایران وآمریکا را تکرار میکند. احساس نا امنی میکنم. پوشک بچه باید تعویض بشه. چند روزه اسهال شدن و روزی چندین بار باید پی پی پاک کنم و شورت و شلوارشونو عوض کنم. دستامو صابون میزنم. مهره های کمرم میسوزه. بچه ها یه کم بهترن. به تپه لباسهای کثیف نگاه میکنم. چقدر کار دارم. ولی خوشحالم که بهترن. باز میترسم. نکنه جنگ بشه. اگه جنگ بشه چیکار کنیم. من که جونمو ورمیدارم فرار میکنم. به هوای کنسرت با تور میرم یه کشور دیگه و میرم سفارت دشمن و پناهندگی.... چرا باید به این مملکت وفادار باشم.؟ بچه هام رو هم میبرم. ولی شوهره نمیاد، همیشه میگه باید واسه این مملکت جنگید. ای دل غافل، تازگیا رفته دنبال کارت بسیج فعالش. اگه 3پاه بیاد خِرکِشش کنه و ببردش جنگ چی؟ بهش زنگ میزنم. میگم دیدی اونقدر آرزوی شهادت کردی تا بالاخره جنگ شد. میگه سگی که پارس میکنه گاز نمیگیره. میگم هر دو طرف دارن پارس میکنن. میگه دعوای دیپلماتیکه. میگم جنگ عراق هم همینجوری الکی شروع شد. میگه امریکا دیگه پول جنگیدن نداره. میگم بچه نشو، گول گزارش مالی رو نخور. میجنگن که پول دربیارن، نفتو ببرن، اسلحه بفروشن، پول درمیاد دیگه. بچه گوشی رو از دستم میکشه. میگم با بچه حرف بزن و بعد با اون یکی... وقت نداره واسه حرف زدن. من هم دیگه حرفی ندارم. باز هم غذا میخورم. به وزنم فکر میکنم. اگه جنگ بشه، چی میشه؟ دیگه چه فرقی داره چاقم یا نه؟ بچه داره بازی میکنه. به مادرم فکر میکنم که زمان موشک باران منو باردار بود. خوشحالم که جنگ نیست. بیزارم از جنگ. به این فکر میکنم که تومسخره بازی تعویض عکس برای حمایت از 3پاه شرکت کنم یا نه. به نظرم این کارها بیشتر از اقتداز نشونه ترسه. یعنی ما تهدیدها رو شنیدم و جدیش گرفتیم. ولی شاید با این حمایت بی خیال بشه. واقعا چقدر اهمیت داره چنین کاری؟