کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

آخر هر جا باشد بهتر از اینجاست.

 یادم رفته است، بر هم نمیگردد.

تابستان امسال

مردی را به‌م معرفی کردند که یک بار ازدواج کرده و طلاق گرفته بود. گفتم این موضوع از نظر من اشکالی ندارد، به قول لیلا این آدم شکست خورده ولی در عوض تجربه کسب کرده است و نگاهش به زندگی عمیقتر شده. معرفش نگفت که قصد ازدواج دارد و برای من هم مهم نبود که چه قصدی دارد اما وقتی تماس گرفت معلوم شد که به چیزی غیر از ازدواج فکر نمی‌کند. قرار اول را غیر رسمی گذاشتم، هر چند می‌دانستم خانواده‌ام به سختی چنین چیزی را قبول می‌کنند. کمی که حرف زدیم گفت تو جوری حرف میزنی انگار تجربه زندگی مشترک داشته‌ای. با خودم فکر کردم چه خوب که متوجه پختگی من شده است،‌ حتماً‌ در نگاهش ارزشمند شده ام. در نهایت بعد از آن همه صغری کبری چیدن من، میدانی چه شد؟ نتیجه گرفت که من بدبینم و گرخید!!! در عجبم، کسی که یک بار زندگی‌ش نابود شده باز هم حاضر نبود کمی دست به عصاتر راه برود. دنبال یک دختر خوشحال بود که جلسه دوم دست بگذارد تو دستش با هم بروند شهربازی.

تق تق... کیه؟... بختم.

 خواندن این نوشته به  افراد پاستوریزه توصیه نمی‌شود.

ادامه مطلب ...

کارهای بد آدمهای معمولی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

"پیچش مو" در سوپ

بهترین خاطره‌ام از بدترین خاطره‌ساز زندگیم، این بود که وقت مریضی حالم را پرسید.

یک حس


به لبخند پرزیدنت نگاه کنید، آدم حس می‌کند خوشبختترین مرد دنیاست که دارد به حرفهای معمولی زنش با حداکثر علاقه گوش می‌دهد. اما چیز دیگری در عکس هست که آدم را به شک می‌اندازد، چیزی که تا به حال در بیشتر عکسهای دو نفره‌شان حس کرده‌ام. زن آنقدرها هم خوشحال نیست، انگار احساس ناامنی می‌کند. هر چند آدمهایی با این موقعیت می‌دانند که همیشه در معرض دید دیگران هستند و طبیعی است که ماسک بزنند، اما من دلم نمی‌خواهد باور کنم لبخند این مرد و نمود خوشبختی‌اش همه تظاهر است.



پ.ن. زمانی که این مطلب را مینوشتم، از قضیه عکس‌های مراسم یادبود آقای ماندلا خبری نداشتم. این عکس را دیروز از سایت یاهو گرفتم و بدون توجه به تیتر خبر مربوط به آن، فقط حسم را بیان کردم. اگر این عکس در واقع (مستقیم یا به کنایه) به آن جنجال خبری ربط  داشته و توانسته ذهن بدون پیش فرض مرا به کیفیت رابطه خصوصی این زوج معطوف کند، باید به عکاس آفرین گفت!

پیری ابدی*

بچه فیلها از همون اول که به دنیا می آیند، صورتشان چین و چروک دارد، مثل روح بعضی ها.




*تلمیحی دارد به عنوان کتاب "نوجوانی ابدی" که این روزها بازار داغی دارد.

از هر چه بگذریم، سخن سکس خوشتر است!

دیروز به محمدرضا (همان خواهرزاده ام که الان نه ساله است) هلو  انجیری دادم که بخورد. حین گاز زدن هسته هلو نصف شد.با اخمهای در هم و لب ورچیده، هلو را عین جسد سوسک مرده از خودش دور گرفت و و به آشپزخونه آمد : خاله این هلو هسته‌ش نصف شد.
گفتم: حالا چرا این ریختی شدی خودت؟ 
با آن لبهای کج و آویزان گفت:‌آخه شیره ش دراومد.
هلو رو از او گرفتم و حین جدا کردن گوشتش از هسته‌اش گفتم: محمدرضا! اگه تو یه روز بری خواستگاری و خانواده دختر بیان از من در مورد تو تحقیقات کنن، بهشون میگم این پسر خیلی ناز داره!
با اضطرابی که مخصوص بچه هاست گفت: خاله نگیـــــا !
وقتی دیدم توجهش جلب شده فرصت را برای دادن یک درس اخلاقی مناسب دیدم و گفتم: پسر نباید ناز داشته باشه، باید ناز بکشه.
الان حس میکنم نقش مثبتی در آینده و سرنوشت دخترانی که وارد زندگی محمدرضا می‌شوند ایفا کرده ام؛ به جای همه خاله‌ها و مادرهای ایرانی که یک مشت پسر لوس تحویل جامعه داده‌اند.

اگر کسی اعتقاد مذهبی نداشته باشد، خانواده بسته هم نداشته باشد، پول هم داشته باشد، دیگر چه دلیلی دارد که هر روز بعد از برگشتن از کار، یک استکان مشروب نخوره؟