X
تبلیغات
رایتل

پیچازی

«هیچیش به هیچیش نمیاد»

حسادت میکنیم


- مینو! یادته میگفتی فتانه همیشه جفت شیش میاره؟

- خب...

- امروز میگفت پرواز دارم، میترسم بچه اذیت بشه و اینا. حالا بگو کجا؟

- کجا؟

- دارن میرن دوبی خرید عید بکنن

- بیا! گفتم با کون افتاده تو ظرف عسل!

-  والا این دیگه ظرف عسلو کرده تو کونش!


توضیح: ما سه تا هم دانشگاهی بودیم. 

پدر و مادر مینو فرهنگی بودند. هوشش متوسط و ظاهرش کمتر از متوسط بود؛ اما بسیار جاه طلب بود و خیلی سگدو زد تا بقول خودش پیشرفت کند. نهایتا با مدرک فوق لیسانس موفق شد یک شوهر دیپلمه با ضعف شدید بینایی اما از طبقه بالای جامعه به دست بیاورد. طبقه ای که هرگز نتوانست حقیقتاً جزی از آن باشد.

پدر فتانه راننده اتوبوس و مادرش خانه دار بود. هوش متوسط وظاهری نسبتاً خوب داشت. زیاد آرایش نمیکرد اما بیش از انتظار خرج لباس میکرد. خصیصه بارز فتانه گوشه گیری بود و مینو هرگز نفهمید چنین خصیصه ای حچطور میتواند باعث پیشنهادات جذاب شود! شاید همین گوشه گیری باعث میشد مرموز به نظر برسد. شک ندارم وقتی گهگاه بی صدا میخندید همه پسرها فکر میکردند یعنی چه چیزی باعث خنده او شده.؟! بارها خواستم من هم کمتر بخندم اما آن روزها تَرَک دیوار هم خنده دار بود - هنوز هم هست البته اگر بگذارند. من بیشتر از مینو به فتانه نزدیک بودم و همیشه فکر میکردم. آنقدرها که مینو فکر میکند خبری نیست. اما راستش امروز دیگر اینطور فکر نمیکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1395ساعت 04:18 ب.ظ  توسط mhgh  نظرات (1)